این قطعه بدون رقم از میرزا غلامرضا اصفهانی را که استاد احمد عبدالرضایی در پشت قطعه، انتسابش را به میرزا غلامرضا تاءیید کرده است،
چند سال قبل از استاد خوشنویسیام جناب احمد پیلهچی به ۱ میلیون تومان ابتیاع کردم.
ایشان لطف کردند و اجازه دادند وجه آن را به تدریج در اختیارشان بگذارم.
قطعه با آنکه فاقد دایره است، استادی مرحوم میرزا غلامرضا باعث شده
که این خلل آنقدرها خودش را نشان ندهد و ترکیببندی فوقالعادهی اثر
نقص کمبود دایره را جبران میکند.
به خصوص نیمهی فوقانی این سیاهمشق بسیار استادانه ترکیب شده است.
تذهیب اثر از استاد رامین مرآتی ramin merati و با طلا انجام شده است
شنیدم که مرآتی ظاهرآ از این تذهیب به عنوان یکی از بهترین کارهایش یاد میکند.
قطعه را حدود ۲۰ سال قبل و در وقتی که فاقد تذهیب بوده، آقای امیر عاملی کلکسیونر قزوینی از آقای مهدیپور مجموعهدار قزوینی مقیم تهران به ۱۰۰۰ تومان میخرد
و بعد برای تذهیب در اختیار مرآتی قرار میدهد.
مدتی بعد قطعه را به آقای احمد ابوطالبیان مجموعهدار قزوینی میفروشد
و مدتی بعد به ۳۵۰ هزارتومان از او میخرد!
بعد به آقای احمد پیلهچی به میزان بالاتر میفروشد.
نوبت بعد این قطعه به دست حقیر میرسد که بیش از یک سال در اختیار داشتم
و بعد در خلال یک معامله به آقای امیر عاملی به حدود یک و نیم میلیون تومان فروختم.
این سیاهمشق چند ماه قبل (اکنون که مینویسم خرداد ۸۶ است)
در یک مجموعهپوستر که بابک حجازی در کرج از آثار میرزا غلامرضا چاپ کرد، آمد.
اصل این قطعه را در ۳۱ شهریور ۸۳ از «جواد جدی» - کارشناس و فروشندهی عتیقه -
در بازار منوچهری تهران - به ۵۰۰ هزار تومان خریداری کردم.
(به همراه قطعهی یا امیرالموءمنین حیدر اثر استاد امیرخانی که آن را هم به ۵۰۰ ه.ت خریدم.)
تذهیب این اثر کار یکی از آقایان: زاویه یا احمری است.
دیتیلی از یکی از صفحات این دائره المعارف:

دیتیل دیگری از یکی دیگر از صفحات این اثر:
دیتیل دیگری از این اثر:

☻ چند قطعه خط تعلیق قدیمی
که برای مجموعهی شخصی خودم (رضا شیخمحمدی)
خریداری کردم:
☻ تعلیق با رقم «مشقه العبد اختیار المنشی السلطانی»
که برخی مفردات خط تعلیق را تعلیم داده است:
☻ صفحه تعلیقی که کامل نشده است:
☻ یک نامه به خط تعلیق:
متن نامهی فوق تا آنجا که حقیر موفق به خوانش شدم ، از این قرار است:
رفیق شفیق من!
عهدی بعید شده که به هیچوجه من الوجوه از احوال سعادتاشتمال، استحضاری و اطلاعی ندارم
چند وقت است که در خیال .... بودم در بیوقت ...عالیجاه میرزا احمد را روانه طهران مینمودم...
مختصر یادآوردی را واجب دیده که هرگاه از احوال من جویا باشید
لله الحمد از برکت حضرت بقیةالله عجل الله فرجه نعمت صحت حاصل است
و جز دوری از ملاقات سعادت علامات ملالی صورتپذیر نیست
امید دارم که بزودی اسباب ملاقات بخوبی انشاءالله تعالی فراهم آمده تلافی مافات بعمل آید
چندین قبل ازین فقره شنیدم که ... مقام حیرت و تعجب شد
☻ یک صفحه تعلیق:
در اینجا کپی میکنم. امیدوارم بپسندید:
۱۳ اردیبهشت ۸۴. روز تدريس حقير در انجمن خوشنويسان قم و شروع روشنكردن كولرگازىها. با محمّدتقی اسدى که با هم در يک شيفت تدريس میکنيم، سرِ سياهمشقهاى ميرزا غلامرضا اصفهانی بحث شد. گفت:
تصوير ۱. ميرزا غلامرضا اصفهانی
بهنظر در سياهمشقهايى نظير «شاها من ار به چرخ برارم سر / خاك ره تو هست بسر افسر» ميرزا تحت تأثير «ملاحظات كتيبهنويسى» بوده است. خوشنويسی که سفارش کتيبهنويسی به او میخورد، بهگونهی خاصّی پرورش میيابد و دستش از حالت يلهنويسی و راحتنويسی خارج میشود و ساخت و ساز کلمه و حرف را ياد میگيرد. او بايد يك حركت را بفهمد و طرّاحى كند و تا درنيايد، رها نمیکند.
تصوير ۲: سياهمشق از ميرزا غلامرضا متعلق به قبل از سال ۱۳۰۰ قمری
ميرزا غلامرضا هم بعد از اينکه در حدود سالهای ۱۳۰۳ قمری، درگيری نگارش کتيبههای مسجد سپهسالار تهران میشود، شيوهی سياهمشقنويسیاش هم تغيير میکند. کلمات را به صورت شسته رفته و با کمترين تکرار در کنار هم میچيند. گفتم:
«انگار ديگر نوشتههايش فاقد جنون نگارش و يلهگى است.» گفت:
«در خطّ شكسته هم وقتى شكستهنويسان ابتدا شروع به نگارش شكسته كردند، هدفشان اين بود كه تند بنويسند...» گفتم:
«فلسفهى وجودىاش آن بوده.» گفت: «دقيقاً» و افزود:
تصوير ۳: بخشی از سياهمشق از ميرزا غلامرضا متعلق به بعد از سال ۱۳۰۰ قمری
«ديگر نشستن و با مكثنوشتن...» گفتم:
«و حاكمكردن عقلانيّت» گفت: «در كار نيست. عقل را حاكم كردن، با فلسفهى وجودى شكسته سازگار نيست.» گفتم:
«آيا ايرادى دارد كه فلسفهى وجودى يك پديده، يك چيز باشد و در ادامهى سير تاريخى، انگيزههاى ديگرى هم اضافه شود و از آن پس آن انگيزهها نيز سبب خلق آثاری گردد؟» گفت:
«از خودِ كلمهى فلسفهى وجودى معلوم است كه بايد بر مدار آن حرکت کرد.»

تصوير ۴: محمدتقی اسدی استاد انجمن خوشنويسان قم
از اسدی جدا شدم. او به رتق و فتق امور هنرجويانش پرداخت و من هم رفتم که به هنرجويانم برسم. ساعتی بعد بار ديگر و اين بار در راهروی انجمن با دوست مدرّسم برخورد کردم و از او اين جوك جديد را شنيدم:
«فردى ميلهاى را گذاشته بود روی آتش تا يک طرفش سرخ شود.» گفتند:
«ميخای چکار کنی؟» گفته بود:
«مىخواهم طرف سردش را به جناب عُمر استعمال كنم!» طرف پرسيد:
«پس چرا به خودت زحمت مىدهى و سرخ و ملتهبش مىكنى؟ گفته بود:
«سمت سرخش را بيرون نگه مىدارم تا كسى آن را درنياورد!»
تصوير ۵: از راست: احمد پيلهچی، داود چاووشی،
محمّدحسين رازقی، علی بخشی، حسين نادری
بعد از حدود چهار ساعت که در ساختمان انجمن خوشنويسان به تدريس خط پرداختيم، آماده شديم برای رفتن به جلسهى هفتگى دعاى توسّل که اين هفته در منزل حاج داود چاووشى - استاد انجمن خوشنويسان و خوانندهی آواز - برگزار میشد. حميد سعادتخواه، هادى رضايى و امير تفتى - همشاگردیهای من در کلاس آواز - هم دعوت شده و آمده بودند. شيرينى از نوع شبه گردويى آوردند كه حدود ده عدد ميل كردم.
در ابتداى جلسه ميثم سلطانى و ابوالفضل خزاعى هم بودند و اصطلاح جديدِ «دولاب» را كه دو روز است بين ما باب شده، چند بار تكرار كردند و خنديديم. مراد و قرارداد ميان ما معنای خارج از محدودهاش بود که به ديگران منتقل نمیشد و مشکلی در به زبان آوردنش نبود.
خواندن بخشی از دعای توسّل را طبق معمول بنده به عهده گرفتم. بحث خط و خوشنويسی هم به ميان آمد و دوستان کلاس آواز هم آوازهايی خواندند که بهترينش را حميد سعادتخواه اجرا کرد و آقای رازقی خوشنويس هم به اين امر اشاره کرد.
بعد از اتمام جلسه و با اعلام اينکه هفتهی بعد آقايان سطر «صلاح از ما چه مىجويى كه مستان را صلا گفتيم» را تحرير کنند، جلسه را ترک کرديم. دوستان هر يک با وسيلهای رفتند. ما هم سوار ماشين پرايد حسن اعرابى شديم. رضائيان جلو نشست و من و رازقى عقب نشستيم. از مقابل بيمارستان شهيد بهشتى كه رد شديم، رازقى گفت:
«انگار مىخواهند اين بيمارستان را با صرف چند ميليارد تومان ترميم كنند.» اين بحث شروع شد که مسئولين کشور بعضاً ناكارآمد و غيرمتخصّصند. رضائيان در کمال تعجّب گفت:
«بهنظر من كسى كه متخصّص نباشد، اصلاً نمىتواند متعهّد باشد. ولى كسى كه متخصّص باشد، اميد است كه متعهّد هم بتواند باشد.»
بعد از پيادهشده رضائيان در مقابل منزلش، رازقى گفت:
«ديگر ببين كار به كجا رسيده كه رضائيان (داغ و دوآتشه) هم به اين نتيجه رسيده است كه با تعهد خالی نمیتوان کشور را اداره کرد.» اعرابى تكميل كرد:
«رضائيانى كه خود جزو آخرين دستهى فالانژهاست!»
اعرابی را که به جيک و پوکش آشنايم. ولی رازقی را خوب نمیشناختم که با اين کلامش دانستم که انگار به رغم ظاهرش دل خوشى از نظام ندارد.


